محمد پوریا محمد پوریا ، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 15 روز سن داره

پوریا امید زندگی مامانی و بابایی

از شیر گرفتن پسرک دردونه

سلام با یه پست دیگه و با یه خبر تازه دیگه باز اومدم حدودا یه ماهی هست که شروع کردم محمد پوریا جونم رو از شیر بگیرم و بالاخره در تاریخ اول آبان موفق شدم البته نباید یادم بره و بگم که خود گل پسرم خیلی کمک کرد اوایل سعی کردم موقع های که شیر نمی خواستی رو حذف کنم بعد آروم آروم هر وقت شیر میخواستی حواستو پرت میکردم با کتاب قصه و اسباب بازی و شیرین کاری و فقط شب ها شیر میخوردی حدودا ده روز پیش با راه رفتن و رو پام گذاشتن خوابوندمت و با شیشه شیر بهت شیر دادم تا اینکه یه شب خودت که از خواب بیدار شدی آب خواستی و از اون شب دیگه بهت شیر هم ندادم البته یه شب در میون هم اولش خودم میدادم چون دلم نمیومد ولی بالاخره الان دیگه تموم شد .گل پسر قند ع...
5 آذر 1390

داغ ترین خبر ==> پوریا کچل شد

سلام  سلام صد تا سلام ؛ گل پسرم مدتی نبودم تا اتفاقات اخیر رو برات بنویسم آخه میدونی ، مامان میره دانشگاه و حسابی با کلاسها و درسهاش مشغوله ، اصلا وقت سر خاروندن هم ندارم تازه چهار روز در هفته تورو خونه مامانی میزارم و پسمل مامان هم از بازی گرفته تا خرابکاری از همه جور شیطنت و شیرین کاری دریغ نمی کنه خبر خبر محمد پوریــــا کچل شد. خبر خبر خوشگلترین پســر دنیا کچـــل (تاس) شد. وای میدونی چه بلا یی سرت اووردیم  آره آره کچل شدی تـــاس شدی   روز هفدهم آبان ماه سال 90 در حالی که موهـای پوریا از لحظه تولد یک بار هم کوتاه نشده بود و طول بعضی از تارها به بیست سانتیمتر هم می...
20 آبان 1390

سفر مشهد

سلـام  پوریا جوووونمــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــ خوب هستیــــــــــ  ــــــــــــــی؟ وایـــــــــــــــــــــــــ  ـــــــــــــــــــــــــــی رفتیم مشهد جای همگـــــــــــــــــــــــ  ـــــــــــــــــــی خالـــــــــــــــــــــــــــــــــــ  ــــــــی وای چقد خوش گذشت حیف که جای بابایی خالی بود آخه نتونست با ما بیاد . تو این مدت خونه خاله لیلا بودیم و تو با پرنیا جون همش یا بازی میکردین یا با همدیگه دعوا میکردین الهی قربونش بشم همیشه هم از تو کتک میخوره آخه دلش نمیاد بزنتت پرنیا جون 2 سال از تو بزرگ تره و موقعی که به دنیا اومده بودی چون نمی...
2 آبان 1390

دوری پسر شیطونم و همسرم بهتر از جانم

سلام پسرم    الان چند روزه که با مامانی رفتین مشهد و بابایی به خاطر کار و دانشگاش نتونستش شما رو توی این سفر همراهی کنه                                              و این اولین باری که من از تو دورم البته قبلا به خاطر ماموریتهای که داشتم از مامانی دور بودم ولی از تو نفس بابا اولین باره می دونی پسرم وقتی از اداره برمی گردم خونه و کسی نیست که به پشواز من بیاد خیلی ناراحت و دلتنگ می شم و زمان برام مثل سالها می گذره ؛ البوم عکسای تو و مامانی رو میارم و ن...
27 مهر 1390

آش دندونی

سلام عزیزم میخوایم بری به عقب موقعی که تازه دندون در آورده بودی اونم تو 7 ماهگیت و ما رو مجبور کردی برات یه جشن بزرگ بگیریم البته با یکم تاخیر وقتی دندونات شد 4 تا( 2 تا بالا 2 تام پایین) درست وقتی که 8 ماهو تموم کردی  تو یه روز گرم پاییزی کارت دعوتو خودم طراحی کردم اینم کارت دعوت دندونیت عزیز دردونه مامی              چند تا دیگه هم طراحی کردم ولی همه میگفتند این قشنگتره .اینم دوتا عکس از پارک رفتن تو اون روز ولی آخر جشن خوابت گرفته بود و بد خلق شدی همش گریه میکردی به محض اینکه خوابیدی و یه چرت زدی اخلاقتم عوض شد بهتر شدی جشن خوبی بود  چون خیلی رقص...
23 مهر 1390

تشکر از خدا

سلام میلاد امام رضا(ع) مبارک کاش من یک بچه آهو می شدم                      می دویدم روز و شب در دشتها توی کوه و دشت و صحرا روز و شب                        می دویدم تا که می دیدم تو را بد حال شدن محمد پوریا جون: الهی مامان فدات بشه دو روز بود حالت بد بود انگاری مسموم شده بودی امروز خوب شدی دوباره به مامانی انرژی دادی وای خدا نمیدونم چرا اصلا حال و حوصله هیچ کاری و هیچ کسی رو نداشتم وقتی می...
17 مهر 1390

روز جهانی کودک

  سلام به پسر قشنگمون محمد پوریا جون   روز جهانی کودک رو بهت تبریک میگیم خیلی دوستت داریم لحظه لحظه عمرمون با تو کامله   روح زندگی مامانی و بابایی روزت مبارک   ...
16 مهر 1390

محمد پوریا

محمد پوریای من سلام محمد پوریای من الان هنوز ١٩ماهت نشده عزیزم بزرگ شدی قشنگ شدی خوشتیپ شدی... محمد پوریای من امید منو باباتی شاهزاده زندگیمونی محمد پوریای من از لحظه ورودت زندگیمونو پر رنگتر و با معناتر کردی محمد پوریای من... همیشه من  ازت اینا رو میپرسم... پسمل مامانی کیه کیه؟               مَ عزیز مامانی کیه کیه؟                  مَ خوشکل مامانی کیه کیه؟             مَ خوشتیپ مامانی کیه کیه؟...
12 مهر 1390

سفر شمال

    یه روز خوب آفتابی یعنی روز چهارشنبه 90.06.30 که روز تولد بابایی هم بود همراه با مامانی و دایی احمد و خاله فاطمه حرکت کردیم به سمت  شمال.  بابایی ساعت حرکت رو 3 صبح اعلام کرد و ما حرکت کردیم در بین راه بابایی خوابش گرفت و ما رو خدا حفظ کرد و خدا رو شکر از تصادف نجات پیدا کردیم بعد همه ما از خدا تشکر کردیم .هوا که روشن شد برای صبحانه در مینو دشت وایستادیم و بساط رو پهن کردیم و بعد از خوردن صبحانه به سمت بابلسر حرکت کردیم آخه مقصد اونجا بود چون به خاله آسیه از طرف اداره اش یه سویت برای چهار روز اجاره دادند ولی خودش به خاطر اینکه کار داشت نتونست با ما بیاد. شیرینک مامان تو هم که از اول سفر نخوابیدی با شیطونی و س...
12 مهر 1390